خرید بک لینک

مینویسم . . .

بعد از روزها و ماهها، بعد از مدتها دوری و نبودن، بعد از هزاران خواستن و نتوانستن . . .

مینویسم نه برای تو، که برای خودم. برای خودی که برای تو میخواهمش.

برای خودی که هر چه دارد و هر چه هست، از توست.

برای خودی که نیست، برای تویی که هست.

مینویسم به آن زبان که تو بیاموزیام، به آن واژهها که تو بگوییام . . .

مینویسم . . . من تنها مینویسم.

تو خود بخوان،

آن چه را که باید، آن چنان که شاید . . .

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 10:43

زمان آن هنگام که لباس روز پوشید و وقت آن زمان که سحر نامیده شد، قدمی به مرگ نزدیکتر شدم. گامی پیشتر رفتم برای برای رفتن و ماندن، برای نبودن و بودن. بیست و شش سال گذشت از آن شب . . . خوب و بد، ناراحت و خوشحال، شاد و ناشاد، اشک و لبخند و هزار هزار حال دیگرم بوده است در این ایام. عمری گذشت و عمری اگر باشد خواهد گذشت و اگر نباشد . . . دست خالی ماندن، آن کار که باید، نکردن، آنچنان که شاید، نبودن، جز تباهی و حرمان، نخواهد داشت. اوست دستگیر، پس جز از او نباید که خواستن تکیه و توکل بر اوست و بازگشت هم به او.

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 10:43

صفحه بندی